زندگی در برزخ

بازهم دوباره آخر خط ....

بازهم دوباره اشک و اشک و اشک ....

بازهم دوباره سوز و سوز و سوز ...

نمی دونم باید چیکار کرد، اصلا باید کاری کرد؟؟؟

میگن امید، میگن معجزه ی عشق

میگم درد، میگم همش دروغه

میگن خنده، میگم گریه

میگن زندگی ، میگم قربونت برم نخواستیم 

میگم از اینکه بازیچه شدم خسته شدم، به خدا به احساس پوچی رسیدم، از همه چیز زده شدم

بهت گفتم که :

نکن غنچه نشکفته قلبم رو تو پرپر

از اینور میگن بهش دل نبند از اونور میگن تلاش باید کرد، قاطی کردم، دیگه حتی تشخیص خدا و خرما هم برام سخت شده، خدایا شدیم کارگر بی مزد شیطان.

اون می زنه و من می رقصم، خدایا شدیم بنده دست به زنجیر زندگی

هر روز سازه تازه ای می زنه، هر روز در استرس زندگی کردن سخته، به خدا سخته

عجب بالا و پایین داره دنیا/عجب این زندگی دل سنگ با ما

نظرات 2 + ارسال نظر
ساقی می 1389/08/04 ساعت 07:59 ب.ظ http://saghiemey.blogfa.com

زندگیت مال خودته به دیگران چه ربطی داره؟ خودت باید زندگیت رو از برزخ در بیاری. اگه نتونی باید همیشه به حرف دیگران گوش بدی. و این خوب نیست. اصلا خوب نیست. تو می تونی. تو می تونی. تو می تونی...

من می خوام ولی خیلی چیزا دست من نیست...

عارف 1389/08/04 ساعت 10:51 ب.ظ http://0098641.blogfa.com

در طوفان زندگی با خدا بودن بهتر از ناخدا بودنه....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد