نیازی به گفتن نیست
چشمهایت با من سخن میگویند
یا نه حتی نیازی هم به دیدن چشمانت نیست
همان هوایی که در آن نفس میکشی به من میگویند
که بوی کهنگیم آزارت می دهد
دوست داشتم که ایکاش همیشه برایت بوی تازگی به ارمغان می آوردم
ولی افسوس ...
حقیقت این است که
همه بوهای خوب که روزی برایت لذت بخش بودند
بالاخره کهنه میشوند و سرانجام به فراموشی سپرده خواهند شد...
امروز از اون روزایی که دلت میخواد بزنی بری دشت و بیابون
تو هوای سرد پتو بپیچی به خودت و درحالی که داری ریزش برگ ها را نگاه میکنی
یه چای داغ و خوشمزه نوش جان کنی
البته تو زمینه یه آهنگ باحال با صدای بلند هم صدای باد رو در رقص همراهی کنه
ولی واقعیت اینکه همه اینها را فقط دلت میخواد
امروز نه از دشت خبری هست و نه از بیابون