***
شاید بهتر باشه حالا که داری مهاجرت میکنی بری جایی که پرنده ها و ماهی ها حکم رانهای اون باشن
لااقل وقتی با پرنده ها باشی پرواز را به تو خواهند آموخت
و وقتی با ماهی ها باشی شنا در دریای گاهی آرام و گاهی خروشان را به تو خواهند آموخت
***
نمیدونم شاید دوباره دارم بیخودی خیلی نق میزنم؟!؟!؟!
حالا که بیشتر فکر میکنم میبینم اونیکه توش کوانتش ایجاد شد
اونیکه تونست رفتار الکترون ها رو تا حدودی توصیف کنه
اونیکه متفاوت شد ذره در جعبه بود نه ذره آزاد
به ذره آزاد هیچ پتانسیلی وارد نشد آزادش گذاشتن تا با هر انرژی که دوست داره برا خودش بچرخه
اما ذره در جعبه رو محدودش کردن، روش قید گذاشتن، آزادی برای برای حرکت تا هرکجا که دوست داشت رو ازش گرفتن
اما
ولی
بر اساس همین محدودیت بود که اعداد کوانتومی نمایان شدند
هرچه قید بیشتر شد اعداد کوانتومی بیشتری هم ظاهر شد
شگفتیهای بیشتری هم ظاهر شد
و به واسطه این همه فشار بود که ذره در جعبه شد ذره در جعبه
پس ....
شاید...
شاید...
شاید...
دوباره برگرفته از وبلاگ :فتح باغ
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهی
اونی که زود میرنجه زود میره، زود هم برمیگرده. ولی اونی که دیر میرنجه دیر میره، اما دیگه برنمیگرده ...
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
رنج را نباید امتداد داد باید مثل یک چاقو که چیزها را میبره و از میانشون میگذره از بعضی آدمها بگذری و برای همیشه قائله رنج آور را تمام کنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
بزرگترین مصیبت برای یک انسان اینه که نه سواد کافی برای حرف زدن داشته باشه نه شعور لازم برای خاموش ماندن.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
مهم نیست که چه اندازه می بخشیم بلکه مهم اینه که در بخشایش ما چه مقدار عشق وجود داره.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
شاید کسی که روزی با تو خندیده رو از یاد ببری، اما هرگز اونی رو که با تو اشک ریخته، فراموش نکنی.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
توانایی عشق ورزیدن؛ بزرگترین هنر دنیاست.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
از درد های کوچیکه که آدم می ناله ، ولی وقتی ضربه سهمگین باشه، لال می شه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
اگر بتونی دیگری را همونطور که هست بپذیری و هنوز عاشقش باشی؛ عشق تو کاملا واقعیه.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
همیشه وقتی گریه می کنی اونی که آرومت میکنه دوستت داره اما اونی که با تو گریه میکنه عاشقته.
به یکجایی از زندگی که رسیدی، می فهمی
کسی که دوستت داره، همش نگرانته. به خاطر همین بیشتر از اینکه بگه دوستت دارم میگه مواظب خودت باش.
و بالاخره خواهی فهمید که :
همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.
یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.
مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.
و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.
برگرفته از وبلاگ :فتح باغ
می دونی وقتی خدا داشت بدرقه ام می کرد بهم چی گفت ؟
جایی که می ری مردمی داره که می شکننت
نکنه غصه بخوری تو «تنها» نیستی
تو کوله بارت «عشق» می ذارم که بگذری
«قلب» می ذارم که جا بدی
«اشک» می دم که همراهیت کنه
و «مرگ» که بدونی برمی گردی پیش خودم
میدانی بال انسان چیست؟
ذهن انسان بال اوست که بواسطه آن می تواند تا بیکران ها پرواز کند.
.
.
دوست دارم به سمت زیبایی ها پرواز کنم، اینجا آسمانش آبی نیست.