هیچوفت در مورد تبدیل ماده به انرژی مثل دیروز فکر نکرده بودم
خیلی جالب بود

دوست دارم یه صحنه از تبدیل انرژی به ماده رو هم تجربه کنم
''کلا نشناختن حریم ها و حرمت ها است که محیطی نه چندان زیبا را فراهم کرده است که منتظر شنیدن سوت ایست قطار در ایستگاه آخری هستی."
آشنای عزیزم امیدوارم که از دست من ناراحت نباشید.
اگه اینطور باشه نمیدونم باید چیکار کنم؟؟؟؟

زندگی کردن در حضور آدمای دیگه در شرایطی که همه چیز شدیدا به هم همبسته است واقعا سخته.
از ساده ترین حالتش بگیر که یه نگاه ساده است تا الا آخر
هیچوقت نمیتونی تصور کنی که یه نگاه تو چقدر میتونه برای شخص مقابلت ایجاد شادی یا غم بکنه و حتی باعث پیشرفت یا پسرفت طرف مقابل بشه
هیچ وقت نمیتونی تصور کنی که یه حرف زدن یا لباس پوشیدن تو میتونه دل یکی رو خون کنه یا بهش آرامشی بده که قابل توصیف نیست
اینا همه یه ور قضیه است
ور دیگه قضیه حتی پیچیده تره ...
بعضی وقت ها هم به ذهنت میرسه که مثل لاک پشت باشی
آروم آروم حرکت کنی و نظاره گر دنیا باشی
از زیبایی دنیا لذت ببری و هر جا که خسته شدی، که کم آوردی، که احساس کردی دنیا باهات خوب نمی سازه بری تو لاک خودت و آروم استراحت کنی
